از (من) در (ما) تا (تو) این است راه عشق

ذهن
نویسنده : هیوا - ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
 

سه حرف (ذ)(ه)(ن)

 

همین.

 

هدهد.

 

حکمت.

 

مصلحت.

 

حسابگری.

 

استنتاج.

 

توجیه.

 

پیر.

 

و یک کلام (کدخدا).

 

چه سمتها وعناوین متضادی دارد این ذهن و گاها متناقض.

 

گاهی سرگردان است و گاهی خودآگاه.

 

گاهی اسیر است و گاهی آزاد.

 

گاهی حسابدار است و گاهی مدیر.

 

گاهی کارپرداز است و گاهی داروغه.

 

 ولی هرچی که هست کارش ارزش گذاری نیست. تعیین خوب و بد نیست.

 

قانون گذاری نیست.

 

خیلی وقتها ازاد است و حسابگری میکند وحکمت می زاید.

 

به ناگاه مصلحت اندیش می شود. و این شروع اسارتش است.

 

اسیر؟

 

آری اسیر.

 

اسیر چه کسی؟

 

اسیر (من)

 

اسیر در طوفان نفس(من)

 

و این اسیر راهی ندارد و انتخابی ندارد . من بعد این نفس است که حکم می راند. وذهن به مقام کدخدایی

 

برهوت (من) نایل می شود.

 

آری کدخدای گوش به فرمان اوامر نفس.

 

چه مظلوم و قابل ترحم شده است؟

 

کو مقام پوپک؟

 

کو مقام حکمت؟

 

کو آزادیت؟

 

کو حریتت؟

 

دیگر تمام شد.

 

هرچه هست اطاعت است وترس.

 

ترس از غرش طوفان نفس  در برهوت (من)

 

و رسیدن به مقام اطاعت و چه مقام پستیست این مقام اطاعت.

 

(ذهن) کدخدای برهوت می شود و از این پس هر چه هست توجیه است.

 

آری نفس می خواهد و در راستای مصلحت نفس . ذهن توجیه می کند.

 

و اینجاست که حقیقت به مسلخ می رود و فدای مصلحت میشود.

 

ای (ذهن) دیدی چه کردی؟

 

مقام پوپکی کو؟ ترا چه شده است که چنین در ورطه  خدمت بیدادگاه (نفس) .فرمان به اعدام

 

 حقیقت دادی تا مصلحتی به کام (نفس) برگیری.

 

آری مقام( توجیه گری)

 

مقام (کدخدایی )

 

جایی که همیشه حقیقت بازنده است.

 

جایی که همیشه مصلحت برنده است.

 

جایی که ذهن خفت کدخدایی نفس را می کشد.

 

مقامی که نه شایسته ی جایگاه اوست.

 

اما هست.

 


 
comment نظرات ()
 
نفس
نویسنده : هیوا - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
 

 

3 حرف (ن)(ف)(س)

 

همین.

 

خواهش.

 

یادآور سطحی ترین حالات انسانی.

 

نیرومند.

 

قوی.

 

دام.

 

حیله.

 

مکر.

 

مکر خدا.

 

بهتره بگم محک خدا.

 

تا رسوا شود هر آنکه در او غش باشد.

 

نه انگار هدف رسوایی نیست.

 

معرفت.

 

شناخت.

 

آره شناخت مناسبتره.

 

برای شناختن.

 

شناختن چی؟

 

شناختن (من)

 

جایگاه (من)

 

سطحی بودن جایگاه (من).

 

برهوتی بودن(جایگاه من).

 

دو کلمه ی همزاد (نفس و من)

 

چه به همم میان.

 

پس نفس پیک (من)

 

پیکی از برهوت .از جنس کولاک یا طوفان شن.

 

کور کننده.

 

پوشاننده.

 

تجسد خواهش .

 

طوفان خواهش.

 

خواهشی ریشه دار

 

ریشه در انسان نبودن  انسان.

 

و چه نیرومند و تاریک  است این تند باد خواهشهای  برخواسته از برهوت (من).


 
comment نظرات ()
 
سرکه نقد
نویسنده : هیوا - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
 

 

آینده . زمانی که در حال آمدن است و انگار کلمه اش داد میزنه که می آید(آیند).

پس چرا هیچوقت نمی آید؟ 

خوب دقت کن!

الان چه وقتیه؟

حال.

 الان چی؟ الانم حال

پس این آینده کی میخواد بیاد. همش که داریم ساغر حال رو سر می کشیم.

پس این چه بد مستیه که سرگیجه ای از توهم آینده باهاشه.

آینده! چقدر مبهمی ! چقدر گنگی!

و چه شطرنجی هستی!

اصلا هستی یا نه؟

پس چرا قابل درک نیستی؟

چرا هیچوقت نیستی؟

من کیم؟من منم

کجام؟ اینجا

کی؟ الان

من. اینجا. الان. این است مختصات سه بعدی هویتم.

زندگی کجا جاریست؟

اینجا

کی جاریست؟ الان

زندگی .اینجا. الان. این است مختصات سه بعدی ماهیت بودن.

پس اگر من در زندگی تعریفی دارد ؟اینجا و الان تعریف دارد.

آری سرکه نقد به از حلوای نسیه. که ظاهرا حلوایی هم نیست.

هرچه هست همین سرکه ست.

انگار اگر حال را دریابیم شرایط را برای دریافتن (حال) های بعد هم مهیا کرده ایم .

چه ناگوار است قربانی حال برای خدای فرمانفرمای( آینده) .

قربانی نقد به پای هیچ .

ما داریم کجا می ریم؟

کی قراره هنر زندگی کردن رو بیاموزیم؟

فقط کافیه از حال ته ته ته استفاده رو بکنیم. اونو خوب دریابیم.

و یک کلام

زندگی کنیم.

تا (حال) های بعد از این بهتر از این (حال) شود.

گویند بهشت با حور خوشست              من میگویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیرو دست از آن نسیه بدار       کاواز دهل شنیدن از دور خوشست

 

 


 
comment نظرات ()
 
زیبایی نرم افزاری
نویسنده : هیوا - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
 

شاخه گلی بی برگ .بی گلبرگ. بی ساقه. بی ریشه چه نشانی از حقیقت گل دارد؟

آیا حقیقت گل. در برگ .گلبرگ.ساقه یا ریشه نهفته است؟

در زیبایی چطور؟

در عطر دل انگیزش چطور؟

آیا برگ. حقیقت گل را دید؟

آیا گلبرگ از کاوش در وجود گل اسرار گل بودن را دریافت؟

ساقه از دلالی ریشه و برگ خسته نشد؟

ریشه از (ریشه بودن)ش خبر داشت؟

ولی انگار گل سوا از این ویژگیها تعریف می شود.

گل موجودیتی نمادین دارد.

نمادی از جمال(زیبایی)

کسی با دیدن گل نه یاد برگ می افتد نه گلبرگ نه شاخه نه ریشه.

یاد زیبایی می افتد.

پس حقیقت وجودی گل در نظم. هارمونی. هماهنگی و زیبایی است.

یعنی زیبایی نرم افزاری نه سخت افزاری

 


 
comment نظرات ()
 
خار دیوار رزان
نویسنده : هیوا - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
 

حرف چه بود تا تو اندیشی از آن                             حرف چه بود خار دیوار رزان

 

وقتی در داستان طوطی و بازرگان مولانا به این قسمت می رسم همیشه یاد حالاتی

 

میا فتم که انسانها در

 

زندگیشون تجربه می کنند ولی نمی تونن اونو با ابزارهای محدود انسانی  نشون

 

بدن. ابزارهای ناقصی چون

 

حرف زدن. نگاه کردن. داد زدن و ...

 

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم                       تا که بی این هر سه با تو دم زنم 

 

راستی چقدر میشه از این ابزار ابتر استفاده کرد؟ تا کجا میشه جلو رفت؟ اصلا تا حالا   

 

حرف زدن کجای تنهایی این موجود دوپا رو پر کرده؟ تا حالا چه دردی رو درمون کرده؟

 

کجا کسی با حرف و نطق حسود نموند؟

 

کجا کسی با حرف و نطق الفبای صداقت را در وجود خودش نهادینه کرد؟

 

کجا کسی  با منبر نشینی و وعظ و خطابه سخاوتش جنبید؟

 

کجا کسی با بیان تفکراتش  و مسایل ذهنی  به اخلاق رسید؟  

 

کجا کسی خساست را کشت؟

 

کجا کسی شهوت را به زانو درآورد؟

 

کجا کسی با هزاران هزار حرف و صوت و گفت  چشمان گریان کودکی محروم از تمام

 

نازهای کودکانه و آرزوهای  سقط شده را پر از شوق شادی کرد؟

 

کجا؟

 

کجا؟

 

(( ارزش هر کس به اندازه ایست که حرف برای نگفتن دارد.))

 

و چه شیرین است این جمله و چه گواراست حس دیدن فهمی همزاد.

 

 


 
comment نظرات ()
 
گمشده
نویسنده : هیوا - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸
 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست     آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست


 
comment نظرات ()
 
سرو
نویسنده : هیوا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
 

زیر بارند درختان که تعلق دارند                      ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو             گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان                      غلام همت سروم که این قدم دارد


 
comment نظرات ()
 
آزادی
نویسنده : هیوا - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
 

چقد رعظمت در یک تک واژه باید پنهان کرد تا مفهومی به بلندای آزادی را در خود جای دهد.

مفهومی غریب.

عبارتی که از بس جان ندارد مرده است.

چه کسی بود ؟که درسلول حقیر اسارت (من)

فریاد برآورد :

( اسیر زنده است).


 
comment نظرات ()
 
از برهوت (من) در جاده خاکی (ما) تا اتوبان (تو) این است راه عشق
نویسنده : هیوا - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
 

زندگی با (من) در برهوت آغاز شد.(جمله خبری)

انسان در برهوت .انسان محکوم به برهوتی شدن .

داداش بچه کجایی؟ خانوم بچه کجایی؟ آقا بچه کجایی؟ دخترم بچه کجایی؟عمو بچه کجایی؟ 

(جملات سوالی)

کی؟ (من) ؟

آره (تو).

پس با (من) نیستی.

باشه الان دوزاریم افتاد. آره همون (من). بچه کجاست؟

تا حالا اسم (وادی حضر موت) رو شنیدی؟

آره. نکنه میخوای بگی برهوتی هستی.

برهوتی هستیو اینقدر سر ذوقی؟

مگه (تو) نیستی؟ نه (تو) برهوتی نیست.ولی (من) چرا. (من) هم برهوتیم.

پس این (تو) کیه؟ تو هم که (تو) نیستی. همون (من)ی.

پس تو (تو)ی منی و من (تو)ی توام.

مسخره اس.

پس من هم (من)ام و هم (تو).

ولی این مقامی که الان هستم این مقام (من) است. نه مقام (تو) چون برهوت است و

مقام (تو) برهوت نیست.

از رو همین فهمیدم هنوز (من)ام با اینکه میتونم (تو) بشم .(جمله خبری)

انگار مصادیق (تو) شدن رو دارم.

واسه این هم (( (تو)ی تو شدم)) انگار وقتی به من میگی (تو) داری یادم میندازی که 

میتونم (من) نباشم. تا یادم بمونه جای بهتری هست و اون (( (تو) ی من))

شدنه. پس یک نتیجه : هر کسی وقتی (من) میشه همزمان (تو) هم میشه ولی در

واقع تو نمیشه (تو)ی تو میشه ولی کم هستند کسانی  که میتونند (تو)ی من

بشن. هرکی به(( (تو)ی من)) رسیده از ( من) گذشته.و چه دشوار است (من) نبودن و

چه شیرین است (تو) شدن.اگر دشواری  از (من) گذشتن را به جان بخرم به حلاوت (تو)

خواهم رسید. عجله نکن ! قدم به قدم. باید اول هجرت کرد.حرکت کرد. راه افتاد. از برهوت گذشت.

برای حرکت باید مسیری داشت .باید از راهی رفت.و راهی نیست جز کوره راهی . رهی مالرو.

نه بی انصافی هم اندازه ای داره . همون جاده خاکی بهتره. باید اول (من) با((  (تو)ی من ))

همراه بشه. کجا میتونه باهاش همراه بشه؟ تو همین جاده خاکی. آره جاده خاکی (ما).

با تنش و لرزیدن. بالا و پایین پریدن . شادی و غم رو دیدن . دیگه (من) رو ندیدن. (من) رو با (تو)

چشیدن. آری این است

 به (ما) رسیدن.

انگار دیگه (من) نیست.

شایدم مرد.

شایدم موند.

مرد یا موند؟ مهمه؟ نه مهم اینه که دیگه نیست 

جالب اینجاست که اینجا دیگه برهوت نیست. مقام ماست مقام جاده خاکی .مقام حرکت. مقام حرکت

نامنظم. مقام بدی نیست اما مقام (تو) نیست. پس جای موندن نیست.باید گذشت. به سوی (تو)

شدن . جاده داره پهن میشه. هموار میشه. آسفالت میشه. چند بانده میشه . وااااااااااااااااای از (ما)

گذشتم.

 اینجا مقام (تو) ست.

اتوبان (تو)

دارم متوجه نکته عجیبی میشم . ولی مقام (تو) هم جای رکود نیست. انگار تا ابدیت باید در اتوبان(تو) 

تخته گاز رفت. ولی دیگه نه (من) هست نه (ما) فقط (تو).

وحشتناک سخت است انسان خواسته های خود رو نبینه و محو خواسته های غیر خود بشه .

و کسانی که این راه رو رفتند به مقام عشق رسیدند. عشقی جاودان .

آری راه عشق.

 


 
comment نظرات ()
 
اتوبان (تو)
نویسنده : هیوا - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

(تو) اما (تو) بی (من)

(تو)ی تنها یعنی نفی (من).

جایی که فقط (تو)هست.

درکی ازش ندارم چون آنجا (من) نیست.

فقط اینو می دونم که جایی که (تو) بی (من) هست .آشفتگی و

 بی نظمی در حرکت نیست چون (من) وبال گردن (تو)نیست.

انگار دست انداز نداره توقف و کندی حرکت نداره مثه اتوبان .آره خودشه

اتوبان (تو).

همین. 

بقیشو نمی دونم. (تو) بگو  


 
comment نظرات ()
 
جاده خاکی(ما)
نویسنده : هیوا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

(ما) واژه ای مادر منتها بی (در)

انگار مفهومی زندان وار دارد این (ما) که (من) و (تو) در آن اسیریم.

و چه شیرین است زندان (من) با (تو).

نه انگار زندان نیست چون ساکن نیست انگار (من) و (تو) داخل یه زندان

متحرکیم .

زندان متحرک مثه یک قفس متحرک.

میدونی چطور فهمیدم (من)و (تو) ساکن نیستیم؟چون این(من) به(تو)

نمی رسه.

جای (تو) بودم می گفتم شاید (من) ساکنه.

میدونی چی میگفتم؟ اگه (من) ساکنه و (تو)متحرک پس چرا (من)و(تو)

با هم اسیریم.

پس (من)و(تو) در حرکتیم. یه جای هموار؟ نه

پس کجا؟ یه جای پر دست انداز.جایی که نمیشه درش موند. انگار زندان

متحرک نیست. انگار این (من) و (تو) در حرکته نه اون. انگار (من) و (تو)

داخل یک زندان ثابت بزرگ در حرکتیم.یک زندان که (من)و (تو) درش

اسیره. ولی  نه با حرکتی آرام. حرکتی آشفته . نا منظم با استرس.

اینجا کجاست؟ نمی دونی؟نه

اینجا جاده خاکی (ما)ست.


 
comment نظرات ()
 
برهوت (من)
نویسنده : هیوا - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

سلام! این (منم)

آنچه می خوانید منیات هیوا*ست 34 ساله از کردستان.

(من) و این (من) چقدر نزدیک است وچقدر عزیز و (تو) چقدر دوری و

چقدر غریب.

راستی این برهوت(حضرموت) چرا عزیز است؟ مگه برهوت کجاست؟و

چه نشانی دارد؟ در برهوت که چیزی نیست.

نه انگار چیزایی هست.

خشکی هست.طوفان هست.باد خشک هست.بی گیاهی هست.

خشونت هست. بی حیاتی هست و تا دلت بخواد خروار خروار مرگ و

نیستی.

آری در برهوت هوارتا نیستی هست.

و این (من) یه همچین جایی آرمیده شاد و سعادتمند.

عجب موجدیت گنگی دارد این(من) .دقیقا جایی هست که آنجا فقط

(هیچ )

قابلیت بودن دارد. 

هیوا به روزگاران مهری نشسته بر دل      بیرون نمی توان کرد الی به روزگاران 

 

هیوا*:

راستش قصد ندارم زیاد در مورد خودم بنویسم اما لازم دونستم این مطلبو  در توضیح شبهه ای که براتون پیش آمده بود و برای دیگران نیز ممکن است پیش آید به عرضتون برسونم. هیوا یه اسم کردیه به معنی امید و اسم آقایونه و تا دلتون بخواد تو کردستان اسم پر مخاطبیه ولی همونطور که می دونید اسمهای روان و کوتاه بعضا توسط افراد نا آگاه به فرهنگ و ادبیات ملل و قومیتها به صرف سهولت تلفظ وخوش آوایی برای هر جنسی حتی جنس مخالف به کار می رود که هیوا هم در این میان مستثنا نیست.با توجه به این مساله هیوا در کردستان اسم آقایونه  بجز در موارد معدود اونهم در میان قشر کم سواد و همچنین تقلید کورکورانه ی بعضی از هموطنان آذری به علت همجواری دو فرهنگ بدون توجه به وجوه تفارق اسامی تانیث حتی کار به جایی رسید اسم یه فیلم سینمایی به علت دیدگاه غلط بوم شناختی کارگردان. هیوا اسم یک آذری و اسم یک زن معرفی شد. که نشان از دقت نظر متولیان امور فرهنگی ما دارد[چشمک]


 
comment نظرات ()